المحقق الأردبيلي

524

حديقة الشيعة ( فارسى )

و مرا از مفارقت پدرت حال بدين مرتبه رسيده اگر از او استدعا كنى لطف خود را از اين مهجور دور ندارد هر روز نزد من آمده و مرا به حال خود بازآورد . پس شاه ولايت به نزد آن درخت رفته دو ركعت نماز گزارده دست مبارك بر آن درخت ماليد . سلمان گويد : به خدا سوگند كه از آن درخت ناله مشتاقانه برخاست و فى الفور سبز شد به حدى كه بزرگ شد و ميوه برآورد ! پس آن حضرت بر كرسى خود قرار گرفت ، باد ما را برداشته بلند شد به حدى كه تمام دنيا در نظر ما به مقدار « سپرى » مىنمود و در هوا فرشته‌اى ديدم كه سر او در زير قرص آفتاب و پاى او در قعر بحر محيط بود و يك دست او در مشرق و يكى در مغرب بود ، از آن حضرت پرسيديم كه اين كيست ؟ فرمود كه اين فرشته‌اى است كه به حكم خدا ، من او را درين موضع نصب كرده‌ام و به تاريكى شب و روشنى روز موكل ساخته‌ام و چنين خواهد بود تا روز قيامت . پس باد ببرد ما را تا به نزد قوم يأجوج و مأجوج رسانيده و آن حضرت به ابر خطاب نمود كه « اهبطي تحت هذا الجبل » ؛ يعنى اى ابر ، در زير اين كوه فرود آى . و آن كوهى بود ظلمانى كه گويا شبى بود سياه و بوى دود از آنجا به مشام مىرسيد ، يأجوج و مأجوج را ديديم و از كثرت ايشان تعجب نموديم و ايشان را سه صنف يافتيم : يكى از طول قامت بيست گز ؛ و صنفى قدشان صد گز و عرض هفتاد گز ؛ و صنفى ديگر يك گوش را لحاف و گوش ديگر را توشك كرده بودند و يكى از ما از آن حال پرسيد ، آن حضرت فرمود كه حاكم اين جمع نامحصور منم اينها در حكم منند . پس به باد حرفى گفت و باد ما را برداشته به كوه قاف رسانيد ، كوهى ديديم چون ياقوت سرخ كه محيط همهء دنيا بود و فرشته‌اى به شكل آدمى بر او موكل ، چون آن فرشته را چشم به امام عليه السّلام افتاد گفت : « السلام عليك يا امير المؤمنين » پس از آن ، رخصت از آن حضرت طلبيد كه مطلب خود را عرض كند . آن حضرت فرمود : من بگويم چه مىخواهى يا تو مىگوئى ؟ فرشته گفت : شما بفرمائيد . امير المؤمنين عليه السّلام